من یک روابط عمومی هستم

به بهانه روز روابط عمومی  من یک روابط عمومی هستم… به قلم؛ مریم چراغیان روز اولی که به اداره آمدم را خوب به خاطر می آورم. بدون اینکه مرا به کارمندان معرفی کنند، به اتاقم بردند. میز و صندلی کهنه ای بود و یک دیوار نمدار و مرطوب. مدیر کل از اینکه مرا استخدام قراردادی […]

به بهانه روز روابط عمومی 

من یک روابط عمومی هستم...

به قلم؛ مریم چراغیان

روز اولی که به اداره آمدم را خوب به خاطر می آورم.

بدون اینکه مرا به کارمندان معرفی کنند، به اتاقم بردند. میز و صندلی کهنه ای بود و یک دیوار نمدار و مرطوب.

مدیر کل از اینکه مرا استخدام قراردادی کرده اند، دلخور بود، خودمانیم، به خونم تشنه بود، این را بعدهااز مکاتباتی که علیه من کرده بود فهمیدم.

با امضای برگه ی مرخصی م مخالف بود، چند ماه بی جیره مواجب بودم، اما کار می‌کردم.

روز اولی که سرکار آمده بودم، آنقدر انرژی داشتم که بی حد و حساب بود. معاون اقتصادی به من نامه میداد تایپ کنم، منم بدون معطلی می‌بردم و هرچه میگفت، چشم گویان انجام می‌دادم.

حوصله ی بی کاری نداشتم، جوری بود که خودم با پای خودم به اتاق معاون می رفتم و می گفتم؛ امروز کاری انجام ندادم، کاری ندارید انجام دهم؟!

جوری که می خواست خفه ام کند :))

کارشناس اقتصادی شدم، تایپ نامه ها را انجام می دادم، با کمک یکی از کارشناسان همکارم، دو کتاب آمار اقتصادی نوشتیم؛درباره ی بانک ها و بیمه ها. همزمان ارشد مدیریت مالی هم قبول شدم، درس هم می خواندم. با اینکه دو نیرو بودیم، ولی کلی تحقیق و پروژه انجام دادیم.

یکروز سرِ ندادن مرخصی ساعتی به من، با معاون بحثم شد. قهر کردم، گفتم نمی مانم. امور اداری از خدا خواسته مرا بردند پیش خودشان، بعد از آنهم رویه ای شد، هر که از اقتصاد قهر می‌کرد می آمد امور اداری :))

مدیر روابط عمومی آنموقع، کارش را دوست نداشت، گشته بود دنبال کسی که کار یادش بدهد و کار را به او بدهد و خلاص شود.

به من گفت قبول میکنی؟ گفتم بنظرت می تونم؟ گفت شک نکن

کل آموزشی که به من داد، یوزر و پسورد سایت بود و چند تا شماره تماس کارکنان وزارتخانه و تمام

انگار روابط عمومی را خودم بلد بودم، کانال زدم، گروه زدم.همه را عضو کردم.

همه را درثانیه ای از اخبار اداره مطلع میکردم. جلساتی را که همیشه کنجکاو بودند درآن چه خبر است را برایشان خبری میکردم و در گروه می‌گذاشتم…

خبرهای خلاصه ای را توی گروه وزارت می‌گذاشتم، آنموقع دکتر بهرامیان که خودش روابط عمومی را در دانشگاه ارومیه تدریس می‌کرد از نحوه ی فوتونیوز نویسی من خوشش آمده بود و از من تعریف می کرد.

قند در دلم آب میشد، کار را بلد بودم، کار را دوست داشتم،نحوه ی خبر نویسی و عکاسی را از سایت ها می خواندم.

هر روز مطالعه میکردم. مدیر کلمان استاد دانشگاه بود، تشویقم می کرد، تعریف م می‌کرد و من عاشقانه تر کار می‌کردم.

روابط عمومی های ادارات را دور هم جمع کردم و گروه تشکیل دادم، با اینکه مدت زمان زیادی نگذشته بود که مسئولیت روابط عمومی را عهده دار بودم، اما در مجازی شناخته شده بودم، به قول معروف برند اقتصاد دارایی شده بودم.

اعتماد به نفسم را مدیون مدیر کل میدانم، دکتر علی سایه میری…

آنقدر فکرش باز بود که تا میگفتم میخواهم با بچه های وزارت آشنا شوم، سریع برگه ی ماموریت را دستم می داد و می‌گفت برو

یادش بخیر، دکترای اقتصاد داشت، اما خودش یک پا روابط عمومی بود، درک بالایی داشت، دوره ی آموزشی می آمد، سریع مرا به دوره میفرستاد، تشویق می کرد، در جمع از من تقدیر می کرد. آنقدر مرا بزرگ کرد که کینه ی همکارانم را هر روز می دیدم و اتفاق ها افتاد، اما بماند…

فکرش را هم که میکنم حالم بد می شود، تمام تلاششان را کردند که من را از چشم مدیر بیاندازند و اما نشد…

حیف شد دوره ی مدیریت کوتاهی داشت. مدیر کل بعدی که آمد همکارمان بود، کارم را دیده بود، مرا قبول داشت، اولین کسی بودم که خبر مدیریت‌ش را شنیدم، ان هم از زبان خودش. از رفتن سایه میری ناراحت بودم، اما خدا را شکر میکردم که فرد ناآشنایی جایگزینش نمی‌شود.

سایه میری رفت و من ماندم و مدیریت جدید. برخلاف مدیر قبلی، زیاد اهل خبر نبود، اما من طبق عادتم، و بواسطه ی دوستان زیادی که در رسانه ها پیدا کرده بودم، بولدش میکردم، به هیچکس بهانه ندادم تخریب‌ش کند.

روابط عمومی ها تازه داشتند وارد فضای مجازی می‌شدند و من پیرهن ها پاره کرده بودم. به خیلی ها آموزش دادم، مورد قبول خیلی‌ها شدم.

آنقدر سرگرم کار میشدم که گاهی تا بامداد، درگیر کارهای روابط عمومی میشدم، به این کار عشق می گفتم…

دو سال عضو هیئت رئیسه روابط عمومی ها بودم، اما از بس بی مهری دیدم، سال بعد شرکت نکردم.

دکتر آزادی رئیس روابط عمومی استانداری بود، بارها دور هم مصوبات جالبی را تصویب میکردیم، اما پای عمل که می رسید سلیمانی دشتکی هیچکدام را عملی نمی کرد.

بعد از آزادی، قیصربیگی آمد، خودش روزنامه نگار بود، کار خبری کرده بود، برای روابط عمومی اهمیت قائل میشد. ارزیابی تنظیم کرد، هر ماه از مسئولان عملکرد می خواست، با اینکه انتقادهای زیادی بر او وارد بود، اما همینکه جایگاه ما را ارتقا داده بود، جای خوشحالی داشت.

زبان تندی داشتم، گاهی از خودم بیخود میشدم، به آمارها گیر میدادم، گزارشم را به مدیر و حراستمان می دادند. اما ککم هم نمیگزید.

 

این همه داستان گفتم تا برسم به روابط عمومی های شهرم…

داستان هر مسئولی فرق می کند، اما داستان های مشترکی بین ما وجود دارد، یکی شان برگزاری روز روابط عمومی ست. کل سال را مشغول تقدیر کردن و عکس گرفتن از آن و اینیم به امید اینکه ۲۷ اردیبهشت، برایمان جلسه ای بگیرند و از ما تقدیر کنند و لوحی دستمان بدهند و بگویند قدردانتانیم. اما دریغ…

جالب بود توی گروه پنجاه، شصت نفری روابط عمومی، فقط دو سه نفر تقدیر شدند. پیشکسوتان و بزرگان گروه هم، در این روز غریب واقع شده بودند و چه دردی بزرگتر از این، که خودت را و روزت را فراموش کنند، آنوقت است که کل خستگی یکساله روی تنت می ماند و بی انگیزه میشوی.

پای درد و دل مسئولان که می نشینی، یا قراردادی ند و حقوق کمی نسبت به بقیه دریافت می کنند، یا اینکه سالهاست کارشناس هستند و ارتقایشان نداده اند. بعضی هم پست کارشناس مسئولی و رئیس اداره ای را گرفته اند و جای دیگری مشغول شده اند، اما زحمات خود را به کارمندان شرکتی و قراردادی واگذار کرده اند.

مسئول روابط عمومی داریم که هنوز دوربینی ندارد و موبایل قدیمیش شده دوربین و ضبط صوت و کامپیوتر و لپ تاپش.

روابط عموهی های ما شاید دو سال است، یک دوره ی تخصصی نداشته اند و هر نامه ای که برایشان ارسال می‌شود چون هزینه دارد، از طرف مدیران بایگانی می‌شود.

و این است قصه ی تکراری ده ها مدیر روابط عمومی استان…

روز روابط عمومی گرامی باد